دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387
بالایی
نوشته شده توسط سپیده در ساعت 20:35

 

یکی اومده بهم ضربه زده ( مالی؛جانی؛احساسی) فرقی نمی کنه

حلاصه که دلم ازش خیلی پره

تصمیم می گیرم ازش انتقام بگیرم تا دلم خنک شه اما چون واژه ی انتقام قشنگ نیست می گم من این کارو می کنم تا بفهمه با شخص دیگه ای این کارو نکنه!!!

 

همه ی زورمو می زنم اما نمی شه ... هم یارو خیلی پوست کلفته هم من زورم نمی رسه... خلاصه که دلم خنک نشد!

 

اما این پایان همه چی نیست یکی هست اون بالا که هوای منو داره و یارو از یه جایی می خوره که نمی فهمه از کی خورده!!!

 

 

 

چرا؟!

 

ببخشیدا آخه مگه خدا برده ی منه؟ چرا اینقدر خود خواهیم که حتی خدا رو هم مال خودمون می دونیم ؟!

نمی دونم ما ادما چرا شرممون نمی شه؟!

حالا هر اسمی که روش بذاریم اصل موضوع همینه دیگه!

 خدا مال منه و هر چی بشه باید هوامو داشته باشه!

 

شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387
خدا
نوشته شده توسط سپیده در ساعت 19:46

 

   هنگامی که عشق می ورزید مگویید: «خدا در دل من است» ؛

 بلکه بگویید : «من در دل خدا هستم».

 

دوشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1387
وقت!
نوشته شده توسط سپیده در ساعت 22:17

 

چند روز پیش استادمون مطلب جالبی گفت:

 

قضیه این بود که شاگردی پیش استادش میره و گله از نبود وقت میکنه

استاد بهش میگه بیا این کوزه رو پر از سنگ کن تا پر بشه... این کارو می کنه و میگه پره... استاد چندتا سنگ ریز بهش میده کمی کوزه رو تکون میده و سنگ ها رو اضافه می کنه

شاگرد می گه دیگه جا نداره ...این بار استاد سنگ های ریزتری میده و باز هم اضافه می کنه!

دیگه این بار شاگرد میگه اصلا جا نداره!

استاد کمی آب میاره و به اون اضافه می کنه...!!!

 

نتیجه ی اخلاقی:

  مشکل کمبود وقت نیست ... مشکل اینه که نمیتونیم سنگ ها رو درست بچینیم!

 

حالا من چیکار کنم که وقت نمی کنم تو بلاگ بنویسم! یعنی من هم تو سنگ بندی ایراد دارم؟

 

یکشنبه 25 فروردین ماه سال 1387
درس!
نوشته شده توسط سپیده در ساعت 21:23

 

وقتی زندگی می کنی می بینی که یه چیزایی از گذشته یاد گرفتی که به دردت می خوره و می گی اگه فلان اتفاق نمی افتاد من هیچوقت یاد نمی گرفتم!

واقعا اینطوره؟!

از کجا بفهمیم کدوم تجربه به دردمون می خوره؟ اصلا به درد می خوره؟!

 

شنبه 10 فروردین ماه سال 1387
لحظه ها
نوشته شده توسط سپیده در ساعت 01:48

 

لحظه هارو در یابیم...

آخ که چقدر  توی اگاهی زندگی کردن سخته!!!

بابا آدم تنبلیش میاد...

چند روز پیش داشتم به موضوعی فکر می کردم و بدجوری ذهنم رو مشغولش کرده بودم ؛ حالا فکر می کنید نتیجه ی این همه فکر عاقلانه چی بود؟!!!

 رسیدن به یه دوراهی و گیج زدن! و این که زندگی چقدر سخته و چرا همه ی آدما با من دشمن  هستن و دنیا با من سر ناسازگاری داره.....

 یه لحظه به خودم اومدم دیدم اصلا چند روزه از خودم غافلم!

می دونی چرا اینقدر فکر می کردم؟

چون خسته شدم ! گفتم بابا بسه دیگه اینقدر قضاوت نکردم و عجولانه تصمیم نگرفتم!

اما...

همینه دیگه ؛ توی راهی که داری میری فقط ببین؛ تصمیم نگیر؛ قضاوت نکن؛ نه بدبین باش و نه خوش بین؛

فقط ببین

و از همه مهم تر خسته نشو که آدم خسته و تنبل به هیچی نمیرسه!

 

 

 

چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386
نوروز
نوشته شده توسط سپیده در ساعت 19:02

 

عید اومده عید اومده...

امیدوارم به همتون خوش بگذره و سال خوبی داشته باشین

بیاین یه ذره اگه جا داره کوتاه بیایم و اگه از دوستای خوبمون دلگیریم اونا رو ببخشیم و سالی جدید با افکاری جدید رو شروع کنیم

راستی کسی دیشب تو چارشنبه سوری نترکید!؟